ژاو

خالص و خلاصه هر چیز را گویند.

ژاو

خالص و خلاصه هر چیز را گویند.

دو - بو

شنبه, ۱۱ آبان ۱۴۰۴، ۰۱:۱۹ ق.ظ

به نام خدا

 

روزهای جمعه که سرکار می‌روم انگار هفته به پایان نرسیده است و انتظار یک تعطیلی یا هر چیزی را دارم. تنها چیز خوب این است که شنبه‌ها بعد از مدرسه لازم نیست بروم موسسه و می‌توانم یک راست به خانه بیایم. از کار کردن در موسسه متنفرم ولی چه کنم که قول داده‌ام یک سالی باشم. البته به پولش هم نیاز دارم.

دوست داشتم اگر پولی به دستم می‌آمد اتاق لباس‌ها را کمی از این وضعیت خارج کنم. کتاب‌خانه بزنم و میز تحریر مناسبی هم گوشه کناری جا بدهم. ولی از وقتی که فهمیدم دل "تو" با این خانه نیست و دوست دارد در اولین فرصت ترکش کنیم این کار را نکردم. راستش را بخواهم بگویم این خانه را دوست دارم. ولی خب باید تمیزتر نگهش می‌داشتیم و پول بیشتری را می‌مالیدیم به سر و دیوارش. الان که فکر می‌کنم واقعا نقشه و جزئیاتش را دوست دارم. احساس می‌کنم همان طور که قبری در آن است و قسمتی از من در آن مرده، همان طور هم کمی آن طرف‌تر مقداری از من جوانه زد و رشد کرد و بهتر شد.

خیلی برایم محیط مهم است. دوست دارم میز کارم حس خوبی بدهد. از دیدن و لمس کردنش احساس آرامش در وجودم جاری بشود. اما مدتی است که اگر کسی بخواهد محیطم را تغییر بدهد کاری نمی‌کنم! حتی محیط جدید را حتی تلاش نمی‌کنم اصلاح کنم یا کاری برایش انجام بدهم که کمی حس خوب داشته باشد. نمونه‌اش میز کارم در مدرسه. من هر جا را دوست داشته باشم تلاش می‌کنم بوی من را بگیرد! (این تقصیر اسد است که از ترکیب بوی من را بگیرد استفاده کردم. هرچیز تازه‌ای را آنقدر لیس می‌زند و خودش را به آن می‌مالد که بوی خودش را بگیرد و با وجودش احساس آرامشش بر هم نخورد.)

سال اولی که آمدم این مدرسه خیلی حس خوبی داشتم. شروع کردم این دوست داشتن را به محیط پس دادن. یک پارچه قلم کاری شده اصفهانی را پهن کردم روی میزم. گلدانی گذاشتم و جا مدادی. کنار میز هم یک کتاب‌خانه درست کردم. زیر پایم هم یک ظرف گلاب داشتم که هر وقت تنها بودم مقداری گلاب کف زمین می‌ریختم و بوی خوش گل در اتاق می‌دوید. اما سال بعد بالا دستی‌ام یک میز چوبی (طرح چوب بود.) برایم سفارش داد. از این‌ها که روی آن شیشه قرار می‌گیرد و در بسیار از شرکت‌ها و ادارات و بانک‌های یافت می‌شود.

مقاومت نکردم! گذاشتم هر کاری را که دوست دارند انجام بدهند. تمام که شد رفتم و پشت میزم نشستم. یک ماه اول همیشه دستمال به دست داشتم اثر انگشت‌ها را از روی شیشه پاک می‌کردم اما از یک جایی به بعد رهایش کردم. خودم را کامل از میزم جدا کردم. تنها چند نقاشی از "تو" را زیر میزم گذاشته‌ام. بندگان خدا نقاشی‌ها، انگار آن‌ها هم آن‌جا معذب هستند.

یک سری هم کلاس‌های خارج از درسی را که زنگ تفریح می‌ذاشتم و خود دانش‌آموزان به صورت خود خواسته در آن شرکت می‌کردند را با توصیه‌ای دوستانه کنسل کردند. از آن زنگ‌های تفریح هم خودم را گرفتم.

حالا بیشتر وقتم را در موسسه‌ای آموزشی می‌گذرانم و از مردم برای سهام داران پول می‌گیرم. آن جا حتی ذره ای از خودم را نبردم که خدایی نکرده روزی بویی از من را بدهد. شاید اسمم را خرج کرده باشم و یا خرج کرده باشند ولی بوی من را هرگز نمی‌توانند در آن موسسه قرار بدهند. از آن جا متنفرم.

 

من همین طور دارم بی‌انگیزه‌تر رو به پلاسیدن می‌روم. خودم را هیچ جا نمی‌توانم پهن کنم به صورت کامل. نه در خانه‌ای که دوستش دارم و دوستش ندارم. نه در مدرسه‌ای که حوصله صحبت ندارم با بالادستی‌ام و در موسسه‌ای که از آن متنفرم.

خانه کاش جای بهتری بود!

  • felani

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی