شاش!
به نام خدا
نمد پهن کردم کنار شوفاژ و پشت در کلاس مجازی دراز کشیدم که مدرسه اشتراک اسکایرومش رو تمدید کنه. کاش این کار رو نکنه.
یادمه قبل از تجربه اتاق فرار ترسناک با خودم منطقی واگویه میکردم خب فلانی ببین این یارو که قرار بیاد دنبالت قطعاً آدمه و قرار هم نیست آسیبی بهت بزنه پس ترس نداره. اما درست وسط بازی وقتی احساس کردم آدم صورت پوشیده داره وارد اتاق میشه چنان چپیدم زیر تخت که نصفم بیرون موند! یعنی شاشیدم تو تصورات منطقی بدون درک موقعیت.
افسردگی هم برام همین طور بود!
به نظرم آخرین جمله بالا باید پایان متن باشه و الحق پایان خوبی هم از آب در اومد ولی خب از جایی که سگ سیاه افسردگی هنوز دندونهای نیشش تو سمت چپ ماتحتم قرار داره دوست دارم چس ناله کنم. اصولاً ما فارسی زبانها دوست دار موجز گفتن و موجز شنیدن هستیم مثالش هم قدرت شعر در ادبیاتمون. کلاً از وقتی رمان خوندن رو شروع کردم این بیماریهای خارجیم هم شروع شد. وگرنه من کجا افسردگی کجا!
وقتی تو اتاق روانپزشک ازم سوال شد چرا حالت بدتر شده جواب شنید که اخبار این چند وقت جریحه درام کرده! و در جواب بیست دقیقه خودش از وضعیت نالید و بهم حق داد و بدون این که من حرف بیشتری بزنم نصف قرص به قرصم اضافه کرد. این جا بود که فرق روانشناس و روانپزشک رو خوب خوب فهمیدم.
خب اسکای روم هم درست شد. به معلم افسرده خودتون لبخند بزنید!
- ۱ نظر
- ۲۶ آذر ۰۳ ، ۰۹:۱۱