تجربه
به نام خدا
تجربه کردن را میستایم! به نظرم خدا هم برای همین طوری چید که ما بیاییم روی زمین و تجربه کنیم. زندگی را تجربه کنیم و تجربه کنیم اگر آزاد باشیم چه کار میکنیم. ما را آزاد گذاشت که تجربه کنیم. تجربه تصمیم گرفتن داشته باشیم. تجربه این را داشته باشیم که با توجه به شرایطی که داریم چطور زندگی میکنیم. تجربه کردن شاید همان علت اصلی این دنیا باشد. تجربه کنیم حسها را. تجربه کنیم همه چیز را و شاید روزی که این دنیا تمام شد و من چشمهایم را بستم بهتر بفهمم چقدر تجربه کردن ارزشمند بوده است.
از حیوان خانگی داشتن مدتی است که بدم میآید! احساس میکنم از آن مخلوق خدا، تجربه کردن را به کلی صلب کردن است. گربهای را برداری و در 90 متر مبحوس کنی و در جایی که شروع کرد شرارت نشان دادن نرینگیاش را از بین ببری و تبدیلش کنی به موجودی تنبل و پر خور که بهتر بشود در چهاردیواری نگهش داشت. قناری را در قفس بگذاری و بالهایش را از بیمصرفی خشک کنی و نگهاش را پر از حسرت نگاه داری که بخواند. غم بخواند و بنالد.
از نوع نگاه مدارس بدم میآید! تجربه را هم دوست دارند بفروشند. لامصبها جدیداً دست زدهاند به فروش مباحث خلاقیت! باورتان میشود ما آدمهایی داریم که خلاقیت آموزش میدهند. خشک شود ریشهشان که نمیفهمند که خلاقیتی که دفترچه راهنما داشته باشد که دیگر خلاقیت نیست. همه چیز را دوست دارند بفروشند. از این سو زمینههای مفید برای تجربه کردن را کور کرده و میگوید بیا و چیزی که ما برای تو آماده کردیم را تجربه کن.
از بعضی والدین بدم میآید! پدری که فرزند خود را دوست دارد در مسیری حرکت بدهد که خودش برای او تعیین کرده است و سرمشقهای اجتناب ناپذیر میدهد برایم منفور است. مادرانی که دختران را در مسیری که خروجی برای آن متصور نیستند حرکت میدهند برایم نفرین شدهاند.
ما در این دنیا هستیم که تجربه کنیم.
از سمتی هم از بیبند و بارها بدم میآید! آنهایی که دست به تجربه هر چیزی میزنند و بیمهابا تجربه میکنند و به نام تجربه هر سیاهی را روا میداند و جسارت را به گستاخی میرسانند.
تجربه را تعادل با ارزش نگه میدارد!
- ۰۳/۰۲/۲۸