زندهام
به نام خدا
زندهام هنوز!
یک جنگ گذراندم.
یک گربه به خانوادمان اضافه شد.
از تمام وسیلههای ارتباط جمعی کناره گرفتم.
کمی فلسفه افلاطون خواندم.
صبحها سخت از خواب بیدار میشوم.
جنگ و صلح را تمام کردم. الان ارباب حلقهها میخوانم.
دارم با شیب ملایمی چاق میشوم.
پارسال نگارش تدریس کردم. نمره نظر سنجی کلاسم از دید دانشآموزان بالای ۹ شد. دقیقش را یاد ندارم.
امسال ولی مدنی تدریس میکنم.
از مدرسه آرامش رخت بر بسته! همه چیز در آستانه از هم گسیختن و تکه تکه شدن است. باید یکی از تکهها را انتخاب کنم!
پدرم یک بار بهم گفت: مهم اینه که آدم، آدم کسی نباشه.
آویزه گوشم کردمش. گاهی لایق کلمه کله خر میشم ولی نباید آدم کسی باشم.
از تهران بیزارم. سکوت ندارد. بچگیام را یاد دارم که دم طلوع پر صدای گنجشک بود کوچه. نیمه شب هم صدای جاروی رفتهگر یک نواخت و آرامش بخش بود.
نمیدانم چرا همیشه صدای جاروی نیمه شب احساس امنیت بهم میدهد.
در تهران هیچ جا ساکت نیست. هیچ جا خلوت نیست. امروز از مدرسه زدم بیرون. سیگار و رایسکیک خریدم. نشستم در گوشهای تا بخورم و بکشم. یک پیرزن آمد چند قدم آن طرفتر نشست. آنقدر نگاهم کرد و هر یک دقیقه تف کرد روی زمین که بیشتر کلافه شدم.
در مدرسه بمب روشن است. صدای تیک تیک را همه میشنویم ولی نمیدانیم کی منفجر خواهد شد.
من از بین تکهها فکر کنم انتخاب کردهام. شاید کارم را از دست بدهم.به تخم اسد!
اسد نام گربهمان است. یک ماه داشت که از دست دانشآموزهای مدرسه درش آوردم.
مادرش دیگر نیامد یا شاید من ندیدمش. الان 5 ماهه است و غضروف پاهایش حال خوبی ندارد. هر شب دارو به حلقومش میریزیم.
قراری با خودم دارموبه مدت 40 روز. ساده است.
شاید برای 40 روز این جا مداوم نوشتم تا به چشمم بیاید که چقدر راه رفتهام و چقدر راه مانده است.
شما زندهاید؟
- ۰۴/۰۷/۱۸